. . .
باد میوزد،تند، غضبناک،
به خود سیلی میزند
و بر درخت تازیانه میزند،
درخت به جای پاسخ طوفان،
درست مثل انسان در طوفانهای زندگی!
. . .
شبی مه روی بغدادت به کام است
شبی مه پاره ی شامت غلام است
بگو آخر در این عهد شر و شور
تو را قبله در این عالم کدام است
برای تحیر،مورچه ای کافیست،
گرچه گستاخ را
عظمت یک کهکشان هم بیدار نمیکند!
. . .
هرشب کابوسهای دیوانه ای،
آشفته ام میکند،
و دمدمه های صبح،
من با همین کابوسها به خواب میروم
. . .
هر رهگذری دستان ذهنم را میگیرد،
اما تاول ها را که حس میکند،
آرام دستانش را میدزدد!
. . .
آیا روزی خواهد رسید،
که انسان بداند،
چشمانش و ذهنش نیز،
باید باکره باشند؟
. . .
شادی ها بر همه اعداد بخش پذیرند،
به شرط آنکه بخواهیم تقسیمشان کنیم
اما غم ها...
معمولا عدد اولند،
فقط بر یک بخشپذیرند
و آن یکی هم....خودمان هستیم.
. . .
مرا نه حاصلی ز عهد شباب آمد
نه خاطری ز رویت ز نای رباب آمد
رها کنم رباب و نای و خاطر رویت
که زین همه بر دلم نه جز عتاب آمد